
شعری از داش سینا
در میان هر دو دستم همچو گنجشکی چموش
جیک و پیکی کرد و بعد از لحظه ای او شد خموش
بال و پر بشکسته او نالش دمادم مینمود
از بر درد زیاد گردن خماخم مینمود
آب و دانه دادمش تا بس دهانش بسته شد
آنقدر خوبی به او کردم که از من خسته شد
عاقبت روز رهایی سر رسید
تا رهایش کردم او سمت افق پرپر کشید
عاقبت من ماندم و دیوار و در سقف خراب
تا رهایش کردم او هم مثل مردم شد سراب
نظرات شما عزیزان:
:: برچسبها: جمله عاشقانه, تیکه دار, خیانت, دلتنگی, غمگین, تنهایی, به سلامتی, ,

